تبليغاتX
لاله تب دار

لاله تب دار

گفتی تب کردنت را دوست دارم، گفتم تب دارم، تو را ندارم ...







حرف دل

ما همه از یک قبیلۀ بی چتریم
فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است ...
من به آب مربوطم
به تو، گریه، هراس
به گنجشک های گم شده
به تو که دیر به خانه می رسی، یا نمی رسی
من به من، به تو، به تن،
مربوطم
این جا
تنها جایی ست
که به هیچ کس
مربوط نیست ...


ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک


نـویـسـنـده


نوشته های خاک خورده
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


پیوندهای روزانه

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


دوستان لاله تب دار
غوغای عشق در دفتر عشق
با تو حکایتی دگر
آرامگاه
چوک رویدر
به نام دل
آقا معلم
عشق جاودان
یک روح سرگردان
تنهایی یک تبسم
باغ ارغوان
بهار برفی
صدای پای نسیم
عشق زیباست
گویند لحظه ایست روئیدن عشق
عاشقانه یا پر از نفرت ؟
عاشق داغ دیده
آسمان عشق
رد پای احساس
غم تنهایی
گرگ وحشی
بهترین جهنم
عاشقانه
بارون احساس
دوستی
ادبیات و فلسفه
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TakTemp.com


* *
سلام ای مه سپید، چه زود می گذری // من از کویری می آیم که به هنگام مهرگان، خواب باران می بیند // و گیاهی در آن می روید که در وهم، از تیره گیاهان آبزی است // سلام ای مه سپید، آوند این گیاه تشنه تو را می خواند ...
** شب از جنگل شعله ها می گذشت، حریق خزان بود و تاراج باد ... من آهسته در دل شب، رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت، گفتم : مسوز این چنین گرم در خود، مسوز! مپیچ این چنین گرم در خود، مپیچ! ... که گر دست بیداد تقدیر کور، تو را می دواند به دنبال باد، مرا می دواند به دنبال هیچ ... **


 

 

برایم آشنا هستی

 

تو را من پیش از این هرگز ندیده

 

و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

 

ولی وقتی کلامت را شنیدم

 

آشنا بودی

 

نمی دانم، ولی شاید

 

هزاران سال پیش از این

 

من و تو هر دو در یک غار با هم زندگی کردیم

 

و یا شاید همان روزی که با دستان خالی

 

از شکار آهوان دشت برگشتم،

 

دم چادر، به دستم استکان چای را دادی

 

نمی دانم، گمانی دور می گوید

 

به هنگامی که از میدان جنگی نا برابر باز می گشتم،

 

زره را از تن زخمی در آوردی

 

و با دستان خود زخم مرا شستی

 

و مرهم را، تو، بر بازوی خون آلود مالیدی

 

ببینم، وقتی از چشمان ابر تیره

 

آن باران بغض و دشمنی می ریخت،

 

تو چتر مهربانی، بر سرم، آهسته وا کردی؟

 

آه! یادم هست وقتی عاشق عاشق شدن گشتم،

 

تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم

 

تو را هرگز ندیدم من

 

ولی هر لحظه با من، از خودم نزدیک تر بودی

 

خدای من ... چه می گویم

 

چه می گویم، تو را من پیش از این هرگز ندیده

 

و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

 

تو را در آبی دریا، تو را در خندۀ خورشید،

 

تو را در گریه های ابر، تو را در جاری هر رود

 

تو را در لا به لای عطر شب بو ها،

 

تو را در لحظه های شاد و غمناکم،

 

تو را از اولین بغض تولد،

 

تو را در اولین لالایی مادر،

 

تو را هر لحظه من دیدم

 

و تا جایی که در من یک نفس باقیست

 

و حتی بعد ازآن

 

هر لحظه خواهم دید ...

 


نویسنده: سیما
ساعت: 11:25
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


 

 

بابا جون برگرد کنـارم که شدم بـرات دیوونه

 

نگو که یه قبر تاریک واسه تو شده یه خونه

 

 

بابا از وقـتی که رفـتی دل مـن بی تـب و تابه

 

زندگی با همه خوبیش واسه من شکل سرابه

 

 

بـرای دیـدن خـوابت چـشامو رو هـم می ذارم

 

واسـه بـوسـیدن دسـتات تـا قـیامـت بی قرارم

 

 


نویسنده: سیما
ساعت: 11:24
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


 

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

 

ره خوابم زد و ماندم بیدار

 

ریخت از پرتو لغزندۀ شمع

 

              سایۀ دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

 

سایه ای مضطرب و لرزان بود

 

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

 

           گوئیا مردۀ سرگردان بود

 

      شمع خاموش شد از تندی باد

 

اثر از سایه به دیوار نماند

 

کس نپرسید کجا رفت، که بود؟

 

که دمی چند در اینجا گذراند،

 

این منم خسته در این کلبۀ تنگ

 

جسم در مانده ام از روح جداست

 

من اگر سایۀ خویشم، یا رب

 

روح آوارۀ من کیست؟ کجاست؟

 

 


نویسنده: سیما
ساعت: 11:23
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


 

 

پیکـــر تراش پــیرم و با تیشـــۀ خیــــال 

  

      یــک شب تــو را ز مرمر شعــر آفریده ام

 

 

تـا در نگـین چشـم تـو نقـش هـوس نهم      

          

   نــاز هـــزار چـشــم ســیه را خــریــده ام

 

 

بر قامتت که وسوسۀ شستشو در اوست     

         

    پــاشــیــده ام شـــراب کـف آلــودۀ ماه را

 

 

تـــا از گــزنـد چــشم بــدت ایــمنی دهــم      

      

    دزدیـــده ام ز چـــشــم حسودان نگــاه را

 

 

تـا پـیــچ و تـاب تـنـت را دلـنـشــین کنــم        

   

    دســت از سـر نـیـاز بـه هر سو کشـیده ام

 

 

اما تـو چـون بــتی که به بت ساز نـنگرد       

       

   در پـیـش پای خویش به خاکـم فـکنده ای

 

 

مست از می غروری و دور از غـم منی           

    

    گوئی که دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

 

 

هـشدار! زان که در پـس این پردۀ نــیـاز      

        

   آن بــت تــراش بـلـهــوس چــشـم بسته ام

 

 

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند        

       

   بـیـنــنـد ســایه ها که تـو را شـکســته ام

 


نویسنده: سیما
ساعت: 11:20
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


 

 

اگر تو نبودی، کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟

 

اگر تو نبودی، سلام را، که به لبخند، پاسخش می داد؟

 

نگاه منتظرم، راه بر نگاه که می بست؟

 

ز پشت پنجره، چشمان من، که را می جست؟

 

اگر تو نبودی، کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

 

 سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟

 

اگر تو نبودی، دلم هوای که می کرد؟

 

سفر به یاد که، آغاز می توانستم؟

 

اگر تو نبودی، فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

 

کدام واژه به جای تو، ورد لب می شد؟

 

اگر تو نبودی، دل غمدیده را چه کس می برد؟

 

 کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

 

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

 

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

 

اگر تو نبودی، به شوق که، آغاز می توانستم؟

 

به کوی که، پرواز می توانستم؟

 

تو را به جان سپیده، تو را به سوسن و شبنم،

 

تو را به ساقۀ گندم، تو را به سورۀ مریم،

 

تو را به نازکی خواب یک بنفشۀ زیبا،

 

تو را به بارش باران، تو را به آبی دریا،

 

تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب،

 

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب،

 

تو را به جان شقایق، تو را به لالۀ تب دار

 

تو را به گرمی آتش، تو را به لحظۀ دیدار،

 

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند،

 

  بمان

 

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

 

بمان که گر تو بمانی هزاز خواهد خواند

 

بمان بهانۀ بودن، بمان دلیل سرودن،

 

بمان امید شکفتن

 

                   که گر تو بمانی

 

دوباره خواهم ماند، دوباره خواهم خواند

 

برای باور فردا شبانه خواهم راند

 

بمان که من به شوق بودن با تو،

 

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

 

بمان که گر تو بمانی

 

                      امید خواهد ماند ...

 


نویسنده: سیما
ساعت: 11:1
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


http://medade-rangi.blogfa.com 


نویسنده: سیما
ساعت: 10:50
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386


 

 

 

خواستم ترانه ای بخوانم

 

دیدم زیباترین ترانه ها

 

آواز رهایی ست

 

رهایی از هر آنچه مرا در بند کرده است

 

اما چه شد که دیگر بار

 

اسارت در قلبم ریشه دوانده است؟

 

مگر مرا از جنس میله های قفس آفریده اند؟

 

 


نویسنده: سیما
ساعت: 10:33
تاریخ:
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386